پرتو جان سلام...
مرسی از جواب هات...
بهت میل زدم... اگر تونستی چک کن. در ضمن از این به بعد تا وقتی که ارتباطمون اینجوری قطع شده، به میلت سر بزن...
دلیل این ساعت هایی رو که بهت گفتم، تو میل نوشتم. اگر تو راهی به نظرت می رسه که به ارتباطمون کمک می کنه، حتماً بگو؛ من همیشه حرفاتو قبول دارم.
در ضمن مرسی که من «تو مایه های خیلی»... دارم برات. تو خیلی بیشتر از خیلی برا من. همین.
نکته آخر. ببین چون ممکنه که پسورد اون یکی وبلاگم لو بره، تو خودت یه پسورد تعیین کن، برام تو کامنت خصوصی بذار، تا همیشه اون پسورد رو استفاده کنم. از این به بعد پیغام هایی رو که برای تو دارم رو توی اون یکی وبلاگم با همون پسوردی که خودت تعیین می کنی می ذارم.
مرسی ازت.
ببخشید که اینقدر تورو اذیتت می کنم.
گاهی اوقات فکر می کنی که تنها آدمی هستی که مشکل داری؛ عیبی نداره، فکر کن؛ ولی اینو بدون که همیشه، حتی بین نزدیکترین دوستان و آشنایانت، کسی هست که مثل تو باشه.
گاهی اوقات، خیلی راحت فکر می کنی که به آخر دنیا رسیدی؛ عیبی نداره، فکر کن؛ ولی اینو بدون که اگر به آخر دنیا برسی، حتی یه لحظه هم راحت نخواهی بود، چه برسه به اینکه در مورد چیزی فکر کنی.
گاهی اوقات فکر می کنی که چرا انقدر تنهایی، یا چرا کسی به فکر تو نیست؛ عیبی نداره، فکر کن؛ ولی اینو بدون که همیشه یکی هست که دوست داره پیشت باشه، بهت فکر کنه، و باهات حرف بزنه.
گاهی اوقت فکر می کنی که چرا هیچ کس تورو نجات نمی ده؛ عیبی نداره، فکر کن؛ ولی اینو بدون که همیشه، نزدیکترین دوستانت حاضرند برای تو هر کاری بکنند.
من خوبم؛ زندگی عالیه؛ باهاشون کنار میام.
زندگی به من می خنده.
پ.ن. یکم: از همه شما دوستانم واقعاً واقعاً واقعاً زیاد ممنونم.
پ.ن. دوم: از تو، خیلی خیلی خیلی ویژه ممنونم.
پ.ن. سوم: عیبی نداره DC شدی؛ فدای سرت. Mail هنوز وجود داره.
پ.ن. چهارم: می خواستم بگم که من توی تابستونا صبح تقریباً بین ساعات 9 تا 13 توی یاهو هستم، بعد از ظهر ها هم از ساعت 18:45 تا 20:45. اگر بین این ساعت ها بیای یاهو خیلی بهتره.
پ.ن. پنجم: توی اون یکی وبلاگم برات یه پیغام دارم. پسوردش مثل همون دفعه قبله.
اگر یه روز، از هر طرف، تحت فشار های روحی و روانی باشید، و هیچ راه فراری هم نداشته باشید، چی کار می کنید؟
من الان همینجوری شدم؛ شبا، حتی یه لحظه هم نمی تونم بخوابم. سرمو انداختم پایین، و حتی یه خم به ابروم نیاوردم...
نمی دونم چی کار کنم.
پ.ن.1 : من هیچ گونه نسبت سببی و نسبی با این خانم ندارم؛ ایشون فقط دوست من هستند. ایشون اون سر دنیا، من این سر دنیا... و فقط چون عکسشون مناسب حال من بود، از این استفاده کردم.
پ.ن.2 : ببخشید که سرتون رو درد میارم... دوست ندارید، نخونید.
خودم به خودم ظلم کردم؛ و حالا خودم باید همه اونا رو تحمل کنم...
خودم گند زدم به زندگیم؛ که خودم هم باید اونا رو پاک کنم...
خودم حماقت ها رو کردم؛ و حالا خودم باید شروع کنم به برگشتن از همین راهی که اومدم و همه چیزو دوباره بسازم.
امید دارم؛ خیلی زیاد...
از همین حالا شروع می کنم... با کمک تو...
این روزها، دلم هوای تو را کرده... تند و تند به یادت می افتم... تند و تند از بغض پر و خالی می شوم...
دوست دارم دستان قشنگ تو را در دستانم بگیرم... دوست دارم گرمای دستانت را با تمام وجودم حس کنم...
دوست دارم بنشینم و فقط به صورت تو نگاه کنم و آن خنده های قشنگ و شیطنت آمیز تو را ببینم...
دوست دارم سرت را بر شانه من بگذاری... برایم حرف بزنی... دلم برای صدای قشنگت تنگ شده...
دلم می خواهد فقط بنشینم و موهای تو را بو بکشم... آن بوی لطیف که هیچ کجای دنیا وجود ندارد...
دلم می خواهد از من بخواهی برایت بمیرم...دلم می خواهد خواسته هایت را به من بگویی... می خواهم برایت بهشت بسازم... می خواهم برای تو باشم... و برایت همه کار بکنم... ولی افسوس که تو هیچ به من نمی گویی...
دلم می خواهد در گوش من نجوا کنی... حرف بزنی... از آن حرفهایی که هیچ کجای دنیا پیدا نمی توان کرد. از آن حرفهای ممنوعه که فقط و فقط بین من و تو می ماند...
دلم می خواهد من را با آن کلمات محبت آمیزت خطاب کنی... از همان هایی که فقط به من می گویی...
ولی حیف که از تو دورم... حیف که در ذهنم از همان ابتدا فقط یک جای خالی برای تو شکل گرفته و من از تو هیچ تصوری ندارم که با آن، این جای خالی را پر کنم. حیف که تو احساسات ساده و روان من را نمی فهمی...
ای کاش یک روز این رابطه دورادور به پایان برسد و از نزدیک ببینمت... و آن روز بهترین روز زندگی من خواهد بود...
زن بعضی وقتا با خودش می گفت: «خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. حیف که نمی فهمی.»
(برای بزرگ شدن روی عکس کلیک کنید.)
سلام بر تمامی دوستان عزیز.
راستش تصمیم گرفتم یه ذره توی روند وبلاگ نویسی خودم تغییر ایجاد کنم. پس قضیه رو به طور کلی براتون شرح می دم.
من خودم اصلاً دوست ندارم وبلاگی داشته باشم که مثلاً هر دو هفته به زور یه بار توش یه چیزی بنویسم؛ اون هم یه چیز نه چندان جالب.
تازه بعضی وقتها انقدر به خودم فشار میارم که یه چیزی بنویسم، ولی وقتی که می نویسم، می بینم اونی نیست که من دلم می خواست.
تصمیم گرفتم از این به بعد فقط داستان ننویسم؛ بلکه می خوام علاوه بر داستان، طراحی های خودم رو هم اینجا بذارم. چون که اینجوری من می تونم از نظرای شما دوستانم در مورد طراحی های خودم هم مطلع بشم و ایراداتشون رو برطرف کنم.
پس از این به بعد هم داستان، هم طراحی و گرافیک.
برای امروز یه طرحی رو در نظر گرفتم که حدوداً یه ماه پیش انجامش دادم؛ ولی فقط چند نفر از دوستام دیدند و نظر دادند.
اینجا می ذارمش، تا شما هم ببینید و نظرتون رو در موردش بگید. همین.
در ضمن اگر از این تصمیم من خوشتون نیومد، بگید تا بی خیالش بشم.
خودتون می دونید دیگه، برای بزرگ شدن باید روی عکس کلیک کنید (!)
اتفاقاتی که امشب افتاده بود، حسابی اعصابش رو به هم ریخته بود. اتفاقات عجیب و غریبی که تا به حال تو زندگیش نیفتاده بودند.
انقدر حالش بد بود که حتی دوست نداشت بره توی تختخواب بخوابه؛ رفت و یه پتو برداشت و روی مبل دراز کشید. ساعت مچیش رو تنظیم کرد تا صبح زود بیدار بشه.
خیلی سخت خوابش برد.
صبح که بیدار شد، بی سر و صدا، صبحانه رو آماده کرد تا بلکه اینجوری بتونه از دلش در بیاره.
رفت بیدارش کنه. در اتاق رو آروم زد؛ باز کرد و رفت تو.
با تعجب زیاد، تخت خالی رو نگاه کرد. چیزی که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود. بغض شدیدی تو گلوش بوجود اومد. روی میز کنار تخت یه کاغذ دید که با خط ریز و قشنگش روش یه چیزایی نوشته بود.
ترس تمام وجودش رو گرفته بود.
کاغذ رو برداشت و شروع به خوندن کرد.
«حدس می زنم که الان صبح زوده و تو بیدار شدی و برای اینکه از دل من در بیاری، صبحونه رو آماده کردی و بعدش اومدی تا بیدارم کنی؛ ولی دیدی من نیستم...»
بغض گلوی مرد رو فشار می داد.
«... احتمالاً شوکه شدی. چون تا به حال چنین چیزی توی زندگی ما دوتا اتفاق نیفتاده بود. می دونم برای تو هم دیشب، یکی از بدترین شبهای عمرت بود. منم همینطور. من بهت اعتماد کرده بودم و تو هم به من. ولی اتفاقات دیشب، تمام معادلات ما دوتا رو به هم زد. افتضاح بود...»
قطره اشک روی گونه اش رو پاک کرد و بقیه نامه رو خوند.
«... به هر حال من قبل از اینکه تو بیدار بشی رفتم. این رو هم فقط برای این نوشتم که نگرانم نشی. امیدوارم بدون من بهت سخت نگذره...»
چیزایی رو که می خوند، اصلاً باور نمی کرد.
«... می رم تا هر دوتامون یه ذره راحت باشیم. چند ساعت فکر کنیم. تا ببینیم این مشکل رو چی کار باید بکنیم. فکرام رو که کردم، به نتیجه که رسیدم، بر میگردم تا با هم مشورت کنیم. همین.»
دنیا جلوی چشمش تیره و تار شده بود.
پشت کاغذ رو نگاه کرد.
یه خط دیگه نوشته بود.
«در ضمن یه چیزی رو همیشه یادت باشه. من هیچ وقت ترکت نمی کنم. دوستت دارم. خیلی زود بر می گردم.»
خط آخر رو چند بار خوند، لبخندی زد و کاغذ رو مچاله کرد و انداخت داخل سطل آشغال.
پی نوشت یکم: من خیلی تنوع طلبم. بنرم رو دوباره عوض کردم. لطف کنید و نظرتون رو در مورد بنر جدیدم بگید. همینی که بالای وبلاگمه.
پی نوشت دوم: دوستان عزیز و گرامی خودم، هر کسی مایل بود من حاضرم براش بنر طراحی کنم.فقط کافیه یه اشاره کوچوله بهم کنید. من در خدمتم. مفت و مجانی. شما دوستای منید دیگه... کاریش هم نمی شه کرد. [چشمک]
از اسم این پستم، فقط یه چیز به ذهن آدم خطور می کنه:
«باران» رو از توی زندگیم حذف کردم. به همین سادگی؛
حدوداً پنج سال می شد که با عشق «باران» زندگی کردم؛ هر جا که می رفتم، هر کاری که می کردم، هر قدمی که بر می داشتم، به یادش بودم. خیلی درخواست ها داشتم ازش، که هیچ کدوم به سرانجام نرسیدند. نمی دونم چرا؛ شاید که من صبر و حوصله نداشتم، شاید که من درست عمل نمی کردم، شاید...
مهم نیست که چرا من به هیچ کدوم از خواسته هام در مورد «باران» نرسیدم. برام اصلاً مهم نیست. «باران» توی این پنج سال شده بود همه چیز من. هیچ وقت انکار نمی کنم که «باران» توی زندگی من خوبی نداشته؛ حتماً داشته. ولی یه چیز بد رو هم همراه خودش داشت؛ غم و افسردگی. دو تا چیز که من همیشه ازشون متنفرم.
کسایی که منو از نزدیک دیدند، می دونند که همیشه در حال لبخند زدنم. حالا چه توی غم ها، چه توی شادی ها. چه تصنعی چه واقعی. ولی همیشه می خندم.
ولی این غم و افسردگی که «باران» با خودش برای من آورده بود، بعضی وقتها واقعاً منو آزار می داد. به من اجازه شاد بودن رو نمی داد. به من اجازه لذت بردن رو نمی داد. و این چیز خیلی بدی بود که «باران» با خودش آورده بود.
خیلی وقتها بود که مثلاً داشتم به یه چیزی می خندیدم، ولی یه دفعه، فکر «باران» که به ذهنم میومد، غم تمام وجود منو فرا می گرفت.
دیگه نمی خوام غم داشته باشم. دیگه نمی خوام، خودم، با دستهای خودم، خودمو افسرده کنم. اصلاً از این خوشم نمیاد. دیگه دوست ندارم وقتی که به «باران» فکر می کنم، غم تمام وجودمو فرا بگیره. می خوام شاد باشم. بخندم و فقط و فقط تا جایی که می تونم غم رو از خودم دور کنم. می خوام وقتی که قهقهه می زنم، از ته دل باشه.
نمی گم که ازش متنفر شدم. نه. دوستش دارم. ولی دیگه نمی خوام وارد زندگی خودم بکنمش. می خوام مثل افراد دیگه دوستش داشته باشم. یه دوستی خیلی خیلی معمولی و ساده. نه اینکه تمام زندگیمو، تمام سرنوشتمو، تمام شادی هامو فداش کنم. نه اینکه تمام فکرم بشه «باران». من زندگی خودمو می خوام. بدون هیچ وابستگی.
همین.
دوست دارم فقط بهش بگم:
«باران کوثری عزیز، ازت تشکر می کنم. امیدوارم خوب زندگی کنی و از زندگی نهایت لذت رو ببری. خداحافط.»
پی نوشت یکم: دوستان تازه وارد، برای اطلاعات بیشتر می تونند به «باران به روایت من» مراجعه کنند. (!)
نمی دونم به خاطر دعای پیرزن بود که من الان توی این وضعیت هستم، یا واقعاً دلیل دیگه ای داشت. از چند روز پیش که اینجوری شدم، تند و تند با خودم فکر می کنم که پیرزن چی گفت؛ هنوز هم آخرین کلماتش برای من مشخص نشده.
بذارید کل ماجرا رو از اول تعریف کنم تا متوجه اصل قضیه بشید:
چند روز پیش، به قصد یه سفر، سوار یه اتوبوس مسافربری شدم.
نشسته بودم روی صندلی خودم؛ کم کم همه مسافر ها سوار شدند. اتوبوس آماده حرکت بود که یه دفعه دیدم یه پیرزن وارد اتوبوس شد. گدا بود. من هم طبق عادت همیشگی، بهش هیچ توجهی نکردم. سرمو انداختم پایین.
متوجه شدم که چند نفر بهش کمک کردند. چون هی تو اتوبوس این ور و اون ور می رفت و تشکر می کرد.
چند نفر بهش کمک کردند؛ در حالی که داشت از اتوبوس بیرون می رفت، گفت: «ایشالا سالم ...»
دیگه بقیه حرفشو نشنیدم. اتوبوس راه افتاده بود.
خیلی خوابم می اومد. خوابیدم.
توی خواب بودم که یه دفعه یه صدای عجیب و وحشتناک شنیدم. انگار که دوتا جسم آهنی خیلی بزرگ به هم خوردند و متلاشی شدند. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.
تا اینکه یه دفعه متوجه شدم که توی بیمارستان هستم. توی کما.
سه روزه که توی کما به سر می برم؛ دکترا جوابم کردند. هیچ امیدی به زنده موندنم نیست.
بعد از یه سری پرس و جو فهمیدم که همه مسافرای اون اتوبوس یا کشته شدند، یا مثل من توی کما هستند.
ولی یه چیزی رو نفهمیدم؛ این که آخرین جمله پیرزن چی بود.
پی نوشتی برای آ.پ. عزیز: آ.پ. عزیز من، ازت واقعاً به خاطر محبت هایی که در حق من کردی ممنونم. امیدوارم یه روزی جبران کنم.







