پستی رو که برای امروز گذاشتم، با تمام پستهای دیگه فرق داره. این پست، داستان نیست؛ یه خاطره است. خاطره ای از زندگی خودم. یکی از بهترین خاطره های تمام عمرم. در ضمن تمام وقایع، اشخاص، اسامی و اماکن، همه واقعی اند. خاطره ای که می خوام بگم، برای سال پیشه. سال پیش همین موقع. یعنی 18 آذر 1386؛ ولی برای درک بهتر مجبورم چندتا خاطره دیگه رو هم بگم.
***
قضیه از چهار سال پیش شروع می شه. با سه تا از دوستام رفته بودیم سینما. وقتی که رفتیم سینما، فیلم رو که دیدیم، یه احساس عجیبی پیدا کردم. یه دختری بود که اسمش توی فیلم «رویا» بود. ازش بدجوری خوشم اومد؛ زیباروترین و عجیب ترین دختر روی زمین بود. از همون موقع که دیدمش با اینکه تا به حال از نزدیک ندیده بودمش، ولی یه عشق ضعیفی توی دلم ایجاد شد. یه جورایی تصمیم گرفته بودم که برم دنبالش. ولی نتونستم. حدوداً دو سال از اون موقع گذشت. توی این دو سال، هنوزم عاشقش بودم.
یه روز که داشتم تلویزیون می دیدم، دیدم که یه سریال داره می ده که اون توش بازی کرده. خیلی خوشحال شدم. چون می تونستم هر روز به مدت سی روز، ببینمش. اسم کاراکترش توی فیلم «دینا» بود[«دینا»؛ نه «دنیا»].
بعد از دیدن اون سریال, عشقم بهش حقیقی تر و بزرگتر شد. دیگه تمام فکر و ذکرم شده بود اون. هر لحظه، تصویر اون می اومد جلوی چشام.
یه دوستی دارم که اسمش «حامد»ه. یکی از سه دوست صمیمی من. یه روز، بر اثر یه سری بحث های عجیب و فلسفی، من قضیه عشم خودم رو بهش گفتم. بهش گفتم که می خوام از نزدیک ببینمش؛ می خوام باهاش حرف بزنم. اونم گفت که هر چه قدر بتونه، منو در این راه کمکم می کنه.
بعد از یه سری جستجو، بالاخره یه روز حامد یه چیزی پیدا کرد. توی یکی از روزنامه ها، نوشته بود که اون توی یه تئاتری که الان روی صحنه است بازی می کنه. اسم تئاتر «کوارتت» بود و محلش هم «تالار مولوی»[مقدس ترین مکان زمین از نظر من].
برنامه ای چیدیم که یه روز بریم به اون تئاتر. روزهای آخر اجراش بود. قرار شد پنج شنبه 26 مهر 1386 بریم. یعنی دقیقاً فردای روز تولد اون.
طبق بررسی هایی که انجام دادیم، فهمیدیم که باید چند ساعت قبل از شروع نمایش بریم برای خرید بلیط صف وایستیم.
نمایش ساعت 8 شب شروع می شد. ولی من از ساعت 10 صبح (26 مهر) رفتم صف وایستادم. اولین نفر بودم توی صف. بالاخره بعد از گذشت حدود 10 ساعت، بلیط ها رو فروختند.
من و حامد بودیم و کلی آدم دیگه. رفتیم توی سالن انتظار تا منتظر اومدن بازیگرا و شروع نمایش بشیم. در همون حین که منتظر بودیم، دیدم که یه دفعه اومدش. خودش بود. استوار و با شکوه. خیلی قشنگ تند تند راه می رفت. من واقعاً خشکم زده بود. از دیدنش تعجب کرده بودم. اولین باری بود که می دیدمش. نمی دونستم باید چی کار کنم. وقتی اومد از کنار ما رد بشه و بره، یه دفعه نفهمیدم چی شد. دهنمو باز کردم و بهش گفتم «سلام». اونم یه لبخند خوشگل زد و گفت «سلام». واقعاً لبخندی به خوشگلی اون ندیده بودم و صدایی به خوش آهنگی اون نشنیده بودم.
خیلی منگ شده بودم. بالاخره با کلی حالت منگی و سردر گمی، نمایش رو دیدیم. وسط نمایش فقط و فقط حواسم به اون بود. توی نمایش نقش دختری رو بازی می کرد که اسمش «نگار» بود.
اون شب واقعاً خوشحال بودم. چون اولاً بالاخره بعد از چند سال، برای اولین بار دیدمش، ثانیاً اون به من سلام داده بود، ثالثاً وجود منو حس کرده بود.
حالا می رسیم به 18 آذر 1386
حدوداً یه ماه و خورده ای بعد از اولین دیدارم، دوباره از طریق روزنامه، فهمیدم که می تونم یه جای دیگه ببینمش. توی «خانه سینما» قرار بود از یه سری افراد تجلیل کنند که اونم جزوشون بود.
باز هم به حامد گفتم و اون قبول کرد که با من بیاد.
رفتیم؛ ولی متاسفانه ما رو داخل راه نمی دادند. ما هم مجبور شدیم توی سرما، توی خیابون وایستیم و منتظر اومدن اون بشیم.
بالاخره بعد از چند ساعت انتظار، اومد.
اومد و موقعی که می خواست وارد ساختمون بشه، یه لحظه چشم تو چشم شدیم. من دوباره همون حالت قبلی بهم دست داده بود. دوباره به سرعت گفتم «سلام» ولی این بار، اون متوجه سلام من نشد. به خاطر همین سلام نداد و خیلی سریع روشو برگردوند و وارد ساختمون شد.
خیلی ناراحت بودم. چون به من سلام نداد و چون وجود منو حس نکرد.
اون، آخرین باری بود که دیدمش. بعد از اون، تا الان ندیدمش.
خیلی دوستش دارم. عاشقشم. درسته که تا الان، بعضی وقتها، عشقم بهش کم شده؛ ولی هنوز هم دوستش دارم.
نمی دونم ازش چی می خوام؛ البته می دونم ها؛ ولی به هر کسی که می گم نمی فهمه.
من فقط می خوام اون، منو بشناسه. فقط همینو می خوام. ولی مگه می شه!
و هنوز هم فکر می کنم که هیچ کس نمی تونه جای خالی «رویا» رو برام پر کنه؛ جای خالی «دینا» رو برام پر کنه؛ و جای خالی «نگار» رو؛ و جای خالی «سارا» رو؛ «سمیره» رو؛ «سیمین» رو؛ «شیرین» رو؛ «می گل» رو؛ «ریحانه» رو؛ و در آخر، جای خالی «اون» رو؛ یعنی جای خالی «باران» رو.
پی نوشت: خیلی دوستش دارم؛ در واقع دوستش داشتم، دوستش دارم، دوستش خواهم داشت.
دکتر گفت: «خانوم، حال مادرتون خیلی بده. نباید بذارید حتی یه لحظه خوابش ببره. اگه خوابش ببره دیگه نمی شه هیچ کاری کرد. باید باهاش حرف بزنید تا خوابش نبره.»
دختر با هق هق گفت: «باشه، باشه.» سوار آمبولانس شد. نشست کنار مادرش.
راننده در عقب رو بست و خودش هم سوار شد.سریع آژیر رو روشن کرد و راه افتاد.
دختر نمی دونست چی باید بگه.
با گریه گفت: «مامان جان، حالت خوبه؟ صدای منو می شنوی؟»
پیرزن پلکهاش رو به علامت تایید، باز و بسته کرد.
دختر گفت: «مامان، دکتر گفته نباید بخوابی. حواست به من هست؟ باید به حرفای من گوش بدی.»
پیرزن دوباره پلکهاش رو باز و بسته کرد.
دختر گفت: «خوابت نمی آد؟»
پیرزن فقط سرش رو بالا برد.
دختر گفت: «خوبه.» دست مادرش رو گرفت تو دستاش. گرم بود؛ مثل همیشه. نمی تونست حرف بزنه. بدجوری بغض کرده بود.
پیرزن هم گرمی دستای دخترش رو حس می کرد. ولی دیگه خسته شده بود. سومین بارش بود که اینجوری می شد. دیگه تصمیمش رو گرفته بود. می خواست بخوابه. می خواست بخوابه و دیگه بیدار نشه.
***
راننده به دکتر گفت: «فکر می کنی حالش خوب بشه؟»
دکتر گفت: «نمی دونم. دخترش می گفت این سومین باره که اینجوری می شه.»
راننده چیزی نگفت.
بعد از چند لحظه صدای جیغ دختر رو شنید.
از توی آیینه، عقب ماشین رو نگاه کرد:
دختر، سرش رو گذاشته بود روی سینه مادرش و گریه می کرد. دست مادرش توی دستاش بود. چشمای پیرزن بسته بود.