- بابا، امروز یه چشم پزشک اومده بود مدرسه مون و چشمای همه رو معاینه کرد. چشمای من رو هم معاینه کرد؛ به من گفت که چشمام خیلی ضعیفه. گفت که حتماً بریم پیش یه چشم پزشک دیگه تا مطمئن بشیم و عینک بگیریم.
- یعنی چشمات انقدر ضعیفه؟ الان یعنی خیلی تار می بینی؟ ... باشه. فردا یه سر می ریم دکتر، ببیبنیم چی می گه!
***
- خب دختر خانوم، حالا بگو ببینم این علامت ها کدوم طرفی هستند؟
- بالا ... راست ... نمی بینم ... نمی بینم ... پایین ... نمی بینم ...
- خب حالا بذار عینک رو عوض کنم ... حالا می بینی؟
- آره، آره. الان همه رو راحت می بینم.
- خوبه؛ حالا تو برو بیرون اتاق وایستا، من نسخه عینکت رو می نویسم و می دم به پدرت.
- باشه؛ بابا من بیرون منتظرم.
...
- آقای دکتر، چشماش خیلی ضعیفه؟
- نه؛ اصلاً چشماش ضعیف نیست. دختر شما فقط یه ذره دچار کمبود محبت شده؛ فقط دوست داره عینک بزنه. من براش یه عینک بدون شیشه گذاشتم و اون گفت که همه چیز رو خیلی خوب می بینه. شما می تونید یه عینک با شیشه معمولی براش بخرید؛ ... در ضمن خوبه که یه ذره هم بهش محبت کنید.
- ...
چند وقتی بود که حسرت زندگی روی زمین رو می خورد.
بالاخره تصمیمش رو گرفت. بلند شد و رفت پیش خدا. بهش گفت: «خدایا؛ من دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم؛ می خوام برم روی زمین زندگی کنم. از زندگی یکنواخت توی اینجا خسته شدم. دوست دارم مثل آدمها، هر کاری که دلم خواست بکنم.»
خدا لبخندی محبت آمیز به فرشته زد و گفت: «اشکالی نداره. من به تو اجازه می دم تا بری روی زمین زندگی کنی؛ ولی اینو بدون که اگر بری اونجا، دیگه نمی تونی برگردی. اگر بری روی زمین، دیگه مثل اینجا بال نداری تا پرواز کنی؛ بالهات می سوزند. زمین از دور قشنگه، ولی اگر بری نزدیک، می بینی که جای خیلی کثیفیه. ولی اگر دوست داری برو. همین الان می تونی پرواز کنی و بری.»
فرشته با خوشحالی گفت: «ممنونم خدای مهربون.»
پرواز کرد به سمت زمین. بعد از چند ساعت پرواز، بالاخره به زمین رسید. پروازکنان رفت روی پشت بام یه ساختمون بلند. به محض اینکه پاهاش به کف پشت بام برخورد کرد، بالهاش سوختند و از بین رفتند.
لبه پشت بام نشست و شروع کرد به تماشای زندگی آدمها. روز اول تماشا کرد؛ روز دوم تماشا کرد؛ روز سوم... روز چهارم... روز پنجم... و روز ششم رو هم تماشا کرد.
روز ششم به پایان رسید و روز هفتم شروع شد؛ ولی فرشته دیگه از تماشا کردن، ترسید. دیگه نتونست بدی ها و زشتی هایی رو که روی زمین اتفاق می افتادند رو تحمل کنه. تصمیم گرفت برگرده؛ ولی دیگه بال نداشت تا پرواز کنه.
بلند شد. تصمیم به خودکشی گرفت؛ بهتر از زندگی روی زمین بود.
چشمانش رو بست. خودش رو از لبه پشت بام به پایین پرت کرد. در حالی که داشت به پایین سقوط می کرد، به یکباره احساس کرد که دونفر، بازوهاشو گرفتند. چشمانش رو باز کرد و به دو طرفش نگاه کرد. دید دوتا فرشته نگهبان، بازوهاشو گرفتند و دارند به آسمون پرواز می کنند.
...
- اینا رو می بینی دخترم؟ می دونی اینا اسمشون چیه؟
- نه، نمی دونم. اسمشون چیه؟
- به اینا می گن سیم خاردار.
- اینا رو برای چی گذاشتند اینجا؟
- اینجا مرزه. اینا رو اینجا گذاشتند که ما بفهمیم که اینجا مرزه.
- خوب مرز یعنی چی؟
- مرز یعنی یه جایی که اگر ازش رد بشیم بریم اون طرف، پلیس ها ما رو می گیرند، می برند زندان.
- برای چی می برند؟
- برای اینکه اگر از مرز رد بشیم، بعنی بی اجازه رفتیم توی یه کشور دیگه؛ اگر هم بی اجازه بریم یه جایی، ما رو می گیرند.
- خدا گفته مرز بذارند و ما رو بگیرند؟
- نه دخترم. خدا نگفته؛ خدا اصلاً روی زمین مرز نذاشته. این مرز ها رو ما آدمها گذاشتیم.
- چرا گذاشتیم؟
...
با تشکر از «فولکر اشلوندورف»
تق تق تق
- بله؟
- بیا درو باز کن ببینم. کارت دارم!
- بله. سلام. خوب هستید؟ بفرمایید داخل. اِ ... این اسلحه چیه؟
- خفه شو. بگو ببینم چطوری طلاهای منو دزدیدید؟
- کدوم طلاها؟
- خودتو به خریت نزن. فکر کردی من خرم؟ اومدی با اون رفیقت اتاق بالای مغازه منو اجاره کردید که سر فرصت، همه مغازمو بزنید. اصلاً اون رفیقت کجاست؟
- ایناهاش. اومد ...
- چیه؟ چی شده؟
- هیچی. ایشون اومدند و می گند که ما طلاهای مغازه شون رو دزدیدیم.
- چی؟ ما؟ حتماً شوخی می کنید!
- مردک مگه من با تو شوخی دارم؟ می خوای یه گلوله توی اون کله پوکت بزنم تا بفهمی شوخی دارم یا نه؟
- شما زده به سرتون. من که رفتم ...
- وایستا ببینم؛ دیر اومدی، زود می خوای بری؟!!
بنگ ...
- اِ... چی کار کردی؟ چرا کشتیش؟
- خفه شو ببینم. به من جواب بده وگرنه تو رو هم مثل اون به درک می فرستمت.
- برو بابا! زده به سرت. من الان میرم به پلیس زنگ می زنم.
- چی گفتی؟ من زده به سرم! وایستا بهت نشون بدم.
بنگ ...
...
- وای... من برای چی اینا رو کشتم؟!! خب الان بدبخت می شم که! بابا بی خیال ... مگه دنیا چقدر ارزش داره که به خاطرش بدبخت هم بشم؟!!
بنگ ...
پیرزن توی صف نانوایی ایستاده بود که صدای پسری نظرش رو جلب کرد.
- «میترا خانوم! امشب کجایی؟ بازم با پسرای بالا؟ بابا یه شب هم بیا کنار ما!»
دختر در حالی که به راه رفتنش ادامه می داد به پسر گفت: «به تو چه من امشب کجام؟ آره.اصلاً امشب هم بالام. شماها هزار جور درد و مرض دارید که آدم می ترسه حتی نزدیکتون بشه؛ چه برسه به اینکه پیشتون بخوابه.»
پیرزن با شنیدن صدای دختر، دنبالش راه افتاد: «الهام! الهام!»
دختر با کمی تردید ایستاد. برگشت؛ به پیرزن نگاه کرد و گفت: «اسم منو از کجا می دونی؟ اصلاً تو کی هستی؟
پیرزن گفت: «نمی شناسی؟ منو نمی شناسی؟ معلومه که نباید بشناسی دخترم. من مامانتم! مامانت!» دختر بی تفاوت، نگاه می کرد.
پیرزن خواست دختر رو بغل کنه؛ دختر اونو عقب زد و گفت: «خب که چی؟ اصلاً چی می خوای؟ نکنه می خوای برگردم به اون خراب شده؟ برگردم به جایی که از آدماش متنفرم؟»
پیرزن گفت: «آدماش؟!! فقط من موندم.خواهر برادرات رفتند. بابات هم دق کرد و مرد. من موندم تنها. می دونم اشتباه کردم. بیا بریم خونه. بریم با هم باشیم...»
دختر بدون اینکه بقیه حرفای پیرزن رو گوش بده گفت: «گمشو.» برگشت و به راهش ادامه داد.
پیرزن در حالی که گریه می کرد،داد زد: «الهام! دخترم! الهام! ...»
مرد رسید دم در خونه. چند بار زنگ خونه رو زد؛ دید کسی جواب نمی ده. به ناچار زنگ همسایه بالایی رو زد. مرد همسایه گوشی رو برداشت و گفت: «بله؟»
مرد گفت: «سلام. من همسایه طبقه پایین شما هستم. خانومم نیست که منو کمک کنه؛ منم تنها نمی تونم با ویلچر از پله ها بالا برم. میشه شما بیایید منو کمک کنید؟»
- «یه چند لحظه صبر کنید؛ الان میام.»
***
مرد وارد آپارتمان شد. خیلی سریع رفت سراغ در یخچال تا ببینه زنش چه یادداشتی گذاشته و کجا رفته.
یادداشت رو از در یخچال کند و شروع کرد به خوندن:
«سلام. منو ببخش که اینجوری ترکت کردم. بعد از کلی فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم، دیدم که ما دوتا، نمی تونیم با هم زندگی کنیم؛ یعنی وضعیت ناقص جسمانی تو، برای من یه سری مشکلات پیش میاره؛ و وضعیت ناقص عقلانی من، برای تو یه سری مشکل. منو ببخش؛ البته هر روز وقتهایی که رفتی سر کار، من میام و هر کاری داشته باشی برات انجام میدم. ولی نمی تونم باهات زندگی کنم.
خیلی دوستت دارم.
خداحافظ.»
آروم آروم با کمک جلاد، از چهارپایه بالا میره.
جلاد با بی میلی حلقه طناب رو دور گردن مرد می ندازه و از چهارپایه دور می شه.
کشیش میاد کنارش و با مهربونی، تو گوشش می گه: «می خوای برات دعا بخونم؟» مرد جواب میده: «نه.»
کلانتر میاد کنار سکو و بلند بلند داد میزنه: «مردم دِه؛ امروز می خوام یکی از تبهکاران این روستا رو به سزای اعمالش برسونم...» هیچ کس به حرفای کلانتر گوش نمیده؛ همه با محبت به مردی نگاه می کنند که آخرین لحظات زندگیشو داره می گذرونه.
کلانتر حرفاش رو تموم می کنه و با سر به جلاد اشاره ای می کنه.
جلاد با تردید می ره کنار چهارپایه.
مرد چشماش رو می بنده؛ سیاهی محض. همهمه ای بین مردم می پیچه.
آخرین صدایی که می شنوه، صدای خوردن پای جلاد به چهارپایه است.
و به یکباره همه جا سفید می شه. سفیدی محض.
بچه که بود، دوست داشت خلبان بشه.یه ذره بزرگ تر شد ، دوست داشت معلم بشه. وارد دبیرستان که شد، خواست که مهندس عمران بشه؛ ولی حتی نتونست دیپلمش رو هم بگیره.
رفت سر کار. اولش رفت مسافرکشی. زیاد خوشش نیومد.
مسافرکشی رو رها کرد و رفت به یه کارخونه پارچه بافی. از این کارش خیلی خوشش اومده بود. ولی بعد از چند ماه، کارخونه ور شکسته شد و تمام کارکنان بی کار شدند.
رفت به استخدام شهرداری در اومد. شهرداری هم انقدر نیرو اضافه داشت که بهش کار نظافت خیابونها توی شیفت شب رو داد.
همون شب اول، یکی از اتوبوسهای شرکت واحد زد بهش. بیهوش شد و افتاد رو زمین. راننده اتوبوس هم چون خواب آلود بود، نفهمید و راهشو کشید و رفت.
چند ساعت گذشت تا هوا روشن شد. یه خانومی ، اون رو کنار خیابون دید. آمبولانس خبر کرد. آمبولانس بعد از جند دقیقه رسید. مرد رو گذاشتند پشت آمبولانس. به زن هم فرمی رو دادند برای امضا؛ زن هم امضا کرد و رفت. آژیر آمبولانس رو روشن کردند و بعد از چند دقیقه به بیمارستان رسیدند.
دکتر بعد از معاینه گفت تموم کرده.
بردنش به سرد خونه بیمارستان. توی جیباشو گشتند. چیزی پیدا نکردند به جز کارت شناسایی مامور شهرداری.
دو نفر از طرف شهرداری اومدند و خواستند جنازه رو ببینند. وقتی رفتند پیش جنازه، بعد از بررسی، لباسهای فرم نارنجی رو از تنش درآوردند و با خودشون بردند.
بعد از چند روز، مسئولین بیمارستان دیدند که کسی به دنبال جسد نیومده. با مسئولین پزشکی قانونی تماس گرفتند.
یه ماشین از پزشکی قانونی اومد و جسد رو با خودش برد. بررسی های پزشکی قانونی به هیج نتیجه ای نرسید. مرد رو بردند توی سرد خونه پزشکی قانونی نگه داشتند برای تشریح. بعد از چند هفته، جنازه رو فرستادند به یکی از دانشگاه های پزشکی، تا کالبدشکافی بشه. بعد از کالبدشکافی و تشریح، تکه های بدن مرد رو بردند توی یه قبرستون، خارج از شهر، دفن کردند.
در اون منطقه، قرار شد برجی احداث بشه.
برج ساخته شد؛ ولی در روزی که قرار بود برج به بهره برداری برسه، یه زلزله خیلی عظیم اومد و برج رو با خاک یکسان کرد.
در محل برج خراب شده، یه فرودگاه ساختند؛ ولی ...
با تشکر از عمو هومن