سلام بر تمامي خوانندگان عزيز؛
با توجه به مشكلات عديده اي كه در اين برهه زماني، در زندگي من رخ داده؛ متاسفانه چند روزي قادر به داستان نوشتن نيستم.
از تمامي شما به دليل اين مشكل پيش آمده معذرت مي خواهم.
به زودي بر خواهم گشت و همچنين به تمامي شما دوستان عزيز نيز سر خواهم زد.
دوست شما؛ خودنويس
پیرمرد و پسر، تنهای تنها وسط کویر ایستاده بودند و تو چشمای هم نگاه می کردند.
پیرمرد گفت: «مطمئن باش تو هم مثل اونای دیگه که با من دوئل کردند، در کوتاه ترین زمان می میری. اصلاً می دونی من چرا پیر شدم؟ می دونی من چرا تنها پیرمرد این حوالی هستم؟ ... چون هیچ کس تا الان نتونسته منو بکشه.»
پسر گفت: «ولی این دفعه خودم تو رو می کشم.»
پیرمرد به زحمت پوزخندی زد و گفت: «من هیچ مشکلی ندارم؛ ولی مطمئن باش که نمی تونی. به هر حال بهت اجازه می دم که تو قوانین دوئل رو بذاری.»
پسر تو فکر فرو رفت. بعد از چند دقیقه گفت: «باشه. من می گم. چشمهامون رو می بندیم. بر می گردیم و بیست قدم مستقیم راه می ریم. وقتی بیست قدم تموم شد، هفت تیر رو می کشیم؛ بر می گردیم؛ چشمهامون رو باز می کنیم و شلیک می کنیم. هیچ کلکی هم نداریم. و مطمئن باش که این دفعه تو شکست می خوری. می تونیم شروع کنیم.»
پسر با اضطراب زیاد چشماش رو بست. برگشت و با پاهای لرزان بیست قدم رو طی کرد. ایستاد. هف تیر رو از غلافش در آورد. برگشت. چشماش رو باز کرد. یه لحظه پیرمرد رو دید که لبخندی شیطانی بر لب داره و سر جای اولش ایستاده.
گلوله ای، پیشونی پسر رو درید و مستقیم از وسط مغزش رد شد. دیگه نتونست چیزی ببینه.
- اینجا خوبه ؟
- بله خیلی ممنون. چقدر تقدیم کنم؟
- قابلی نداره. راستش من تا حالا توی این خط مسافرکشی نکردم؛ از کرایه ها هم خبر ندارم. هرچقدر که همیشه می دید.
- بفرمایید.
- این دیگه چیه؟
- کرایه تونه دیگه.
- اینو که می دونم. یعنی فقط دویست تومن؟
- من همیشه همین قدر می دم.
- مرد حسابی این دویست تومن به کجای من می رسه؟ پونصدش کن.
- ای بابا. اونو بده من!
- دمت گرم. یه پونصدی بده.
- برو بابا. من دیگه یه قرون هم بهت نمی دم. ما که رفتیم.
- وایستا ببینم مردک. پول منو نمی دی!
***
- اوه اوه؛ نگاه کن یارو رو چه جوری زیر کرد. بیا بریم کمکش.
- ولش کن بابا.
- بیچاره داره می میره. بیا.
- من که نمی یام. اگر می خوای خودت برو. الان می ریم کمک کنیم، شریک جرم می شیم.
- عجب خری هستی ها! من می رم.
...