سلام بر تمامی دوستانم.
اول تبریک؛ به خاطراین که سال جدید داره میاد و اتفاقات جدیدی توی راه هستند؛چه خوب چه بد؛ ولی زندگی مارو می سازند.
به هر حال امیدوارم که سال جدید رو با اتفاقات خوب شروع کنیم. امیدوارم که لحظه به لحظه، به تجربیات همه مون اضافه بشه.
به تک تک دوستانم عید نوروز و ورود به سال جدید رو تبریک می گم. از همه دوستانم تشکر می کنم که هم با نظرات خودشون، به من چیزای زیادی یاد دادند، و هم با پست های جالبشون.
یه تشکر هم می خوام از خدا بکنم، که خیلی جاها راه رو به من نشون داد، که توی خیلی از لحظات زندگی منو تنها نذاشت، که اتفاقات عجیب غریبی رو توی زندگی من خلق کرد و ...
فقط یه تشکر دیگه مونده؛ یه تشکر خیلی خیلی گنده از «باران». از کسی که عشق رو توی دل من بوجود آورده، کسی که با یاد خودش، نگذاشته من توی تمام لحظات و شرایط بد روحی، خودم رو ببازم، کسی که زیر همین نور خورشید با من زندگی می کنه و به من انرژی می ده، و در نهایت کسی که معجزه خدا رو من توش دیدم و حس کردم.
عید همه مبارک. عید «باران» هم مبارک.
پی نوشت: از تمامی دوستان بابت فضای غمبار و افسرده داستان هام معذرت می خوام، دوست دارم که واقعیت هارو روایت کنم.
دخترک آدامس «Love is …» ش رو باز کرد، عکسش رو گذاشت لای دفتر مشقش، آدامس رو انداخت توی دهنش و تند تند شروع به جویدن کرد.
چند دقیقه با عجله جوید و به محض اینکه شیرینی آدامس تموم شد، اونو از دهنش در آورد، لای دستمال کاغذی پیچید و انداخت توی سطل آشغال اتاقش.
بدو بدو پیش مادرش رفت و گفت: «مامان اونو خوردم. یکی دیگه می دی؟»
مادر با اینکه می دونست دخترش مثل همیشه آدامس رو نجوییده انداخته بیرون، لبخندی زد و بدون اینکه چیزی بگه آدامس دیگه ای رو دست دخترش داد.
***
زن کیفش رو باز کرد. دفتر مشق قدیمی شو در آورد تمام کاغذاش زرد شده بودند. فقط عکسای آدامس سالم مونده بودند.
طلاق نامه رو گذاشت روی دفتر و شروع کرد به خوندن و امضا کردن.
سلام بر دوستانی که تا امروز مطالب من رو خوندند.
دوباره من می خوام توی این پستم چیزی غیر از داستان بنویسم.
و می خواستم بگم که دوستانی که احیاناً پست «باران به روایت من» (با نام قبلی جای خالی) رو نخوندن، اول اون پست رو بخونن تا به راحتی بتونند مطالبی رو که توی این پستم می نویسم رو متوجه بشن.
***
دیگه تقریباً داریم به آخرای سال نزدیک می شیم. دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که امسال هم داره تموم می شه و می شه تقریباً چهار سال و خورده ای که مهر «باران» توی دل من مونده.
نمی دونم همراه با این فکر، یه غم خیلی بزرگ توی دلم افتاد اینکه من چهار ساله که عاشق «باران» موندم؛ ولی «باران» حتی منو نمی شناسه. البته این رو هم بگم که اصلاً از این قضیه ناراضی نیستما!
توی این چهار سال، خیلی خبرا از «باران» شنیدم، که خیلی هاشون منو خوشحال کرد؛ خیلی هاشون هم منو غمگین.
وقتی که اون پست قبلی رو در مورد «باران» می نوشتم، فکر می کردم که شاید یکی پیدا بشه که فقط و فقط برای خوشحال کردم من (مثل «آملی») بیاد و توی نظرات، خودشو «باران» معرفی کنه و فقط بگه که پستم رو خونده؛ شاید خود واقعی «باران» نباشه؛ ولی خودشو «باران» معرفی کنه.
توی این چهار سال، خیلی جاها رفتم که فقط و فقط به خاطر «باران».
هر وقت که می رم بیرون، توی قیافه آدما نگاه می کنم که شاید اون قیافه آشنا رو ببینم. ولی...
ولی شاید یه روزی برسه که من بتونم به اون هدفی که از این عشقم دارم برسم؛ بزرگترین هدفی که توی زندگی برای خودم در نظر گرفتم. در ضمن می خواستم این مسئله رو برای شما ها بگم که هدف من از عشق به «باران»، به هیچ وجه وصال و ازدواج و ... نیست؛ راستش همیشه از اینکه بتونم اونقدر به «باران» نزدیک بشم، می ترسم؛ حتی وقتی فکرشم می کنم، مو به تنم سیخ میشه؛ حالت تهوع بهم دست می ده.
هدف من از این عشقم، فقط و فقط اینه که «باران» منو بشناسه. همین. یعنی بدونه که «یه کسی هست به نام «...» با نام مستعار «خودنویس» که منو دوست داره.» همین. من فقط و فقط همین هدف رو دارم برای عشقم.
نمی دونم که من اینجوری فکر می کنم یا واقعاً همین جوریه؛ شبهایی که خیلی به «باران» فکر می کنم، وقتی که صبح پا می شم و می رم روزنامه فروشی که روزنامه و مجله هام رو بخرم، می بینم که یه خبرایی از «باران» زده. اصلاً انگار که یه رابطه ای بین این دوتا هست. اینکه من شب با فکر «باران» خوابم می بره و صبح از «باران» یه خبرای جدید منتشر شده.
خیلی وقتا فکر می کنم که من و «باران» زیر یه سقف زندگی می کنیم؛ زیر یه سقف خدادادی. هر دوتا مون، شبا می خوابیم و صبحا بیدار می شیم. هر دوتامون دوست داشتن رو می فهمیم. هر دوتامون عشق رو درک می کنیم. و هر دوتامون انسانیم؛ از یه نوعیم. و این فکر منو خیلی خوشحالم می کنه.
خیلی وقتا با خودم فکر می کنم که من که شماره تلفن «باران» رو دارم، می تونم به راحتی زنگ بزنم و صدای قشنگشو بشنوم؛ ولی وقتی که می خوام این کار رو بکنم، یه چیزی، یه نیروی، یه چیزی که نمی دونم چیه، جلوی منو می گیره. جلوی منو می گیره از اینکه مزاحم «باران» بشم. به قول بچه ها «تماشاگر نما نباشم.» هیچ وقت نتونستم بهش زنگ بزنم. می ترسم. نمی دونم از چی ولی می ترسم.
وقتایی که دلم براش تنگ می شه گوشیمو بر میدارم و می شینم و عکساشو نگاه می کنم، شاید فکر کنید که خیلی بچه ام؛ اما من با عکساش حرف می زنم. صداشو توی ذهنم مجسم می کنم. اون خنده های قشنگشو که وقتی حتی یه لبخند کوچولو می زنه، کل قیافه اش عوض می شه. آیا می شه «باران» یه روزی این پستای منو بخونه؟
این حرفا روی دلم سنگینی می کرد. اینا رو فقط نوشتم که یه کسی بخونه و یه ذره سبک بشم. الان که نوشتم، حالم خیلی خیلی بهتره.
در ضمن از این بابت هم معذرت می خوام که نظرات تاییدی شدن. توی پست قبلی که در مورد «باران» نوشتم، خیلی ها اومدند و نظرات نا مربوط گذاشتند. در ضمن یه معذرت دیگه به خاطر اینکه سرتون رو درد آوردم.
می خواستم بگم که آدم یه وقتایی، یه حرفایی روی دلش سنگینی می کنه و اینکه یه کسی باشه مثل شما که این حرفا رو بشنوه، حال آدم رو خیلی خوب می کنه.
ممنون.
در ضمن خیلی دوستش دارم. هیچ وقت نمی تونم از قیافه شادش صرف نظر کنم. هیچ وقت.
- آقا شما نمی تونید وارد این بیمارستان بشید.
نگهبان سیاهپوست و قوی هیکل بیمارستان، جلوی مرد رو گرفت و مانع ورودش شد.
- با من هستید؟
- بله آقا. ورود افراد سیاهپوست به این بیمارستان ممنوعه؛ و شما باید همین الان اینجا رو ترک کنید.
- من که سیاهپوست نیستم!
- شما نه؛ اون بچه.
- ولی این بچه تصادف کرده و خونریزی شدید داره؛ هر لحظه ممکنه بمیره.
- متاسفم آقا. این قوانین بیمارستانه.
- ولی دو تا بیمارستان قبلی هم همین رو گفتند. من این بچه رو کجا باید ببرم؟
- توی این شهر هیچ بیمارستانی افراد سیاهپوست رو نمی پذیره. شما می تونید به یه شهر دیگه برید.
- تا شهر بعدی فاصله خیلی زیاده. این دختر تا اونجا دوام نمی آره.
نگهبان به مرد نزدیک شد و آروم زمزمه کرد:
- اگر قول بدید که کسی چیزی نفهمه، من می تونم براتون کاری بکنم.
- باشه. سریعتر لطفاً.
- این آدرس یه کسیه که سالها پیش، زمان جنگ جهانی دوم پزشک بوده. شاید اون بتونه شما رو کمک کنه.
آدرس رو گرفت رو به سرعت سوار ماشین شد...
به دقت اطرافش رو نگاه کرد؛ کنار ماشین وایستاد؛ کیفش رو باز کرد و دسته کلیدش رو در آورد.
قفل در ماشین رو ورانداز کرد و شروع کرد به گشتن کلید مناسب.
«آقا این ماشین برای شماست؟»
دستپاچه شد و به سرعت کلیدها رو داخل کیفش گذاشت.
«بله؛ چطور مگه؟»
«آقا من یه ساعته که با ماشینم می خوام برم بیرون، شما دقیقاً آوردید ماشینتون رو جلوی در پارکینگ من پارک کردید.»
«وای... ببخشید. من اصلاً حواسم نبود.»
«اگر می شه یه ذره جابجاش کنید تا من هم بتونم از پارکینگ در بیام.»
«حتماً؛ ولی من الان کلیدمو گم کردم و نمی تونم در ماشین رو باز کنم. شما می تونید کمکم کنید؟»
«نمی دونم؛ اشکال نداره شیشه رو بشکنیم؟»
«نه نه... اصلاً ایرادی نداره.»
«می خواید من یه سنگی، چیزی بیارم؟»
«اگر بیارید، خیلی ممنون می شم.»
***
«خیلی ممنون. اگر شما نبودید من نمی دونم چه جوری باید این ماشینو روشن می کردم. واقعاً ممنون. به خاطر این که جلوی پارکینگ شما هم پارک کردم منو ببخشید. خداحافظ.»
«به سلامت.»
***
«شما به جرم همکاری در سرقت خودرو بازداشت هستید. حرفی برای گفتن دارید؟»