اتفاقاتی که امشب افتاده بود، حسابی اعصابش رو به هم ریخته بود. اتفاقات عجیب و غریبی که تا به حال تو زندگیش نیفتاده بودند.
انقدر حالش بد بود که حتی دوست نداشت بره توی تختخواب بخوابه؛ رفت و یه پتو برداشت و روی مبل دراز کشید. ساعت مچیش رو تنظیم کرد تا صبح زود بیدار بشه.
خیلی سخت خوابش برد.
صبح که بیدار شد، بی سر و صدا، صبحانه رو آماده کرد تا بلکه اینجوری بتونه از دلش در بیاره.
رفت بیدارش کنه. در اتاق رو آروم زد؛ باز کرد و رفت تو.
با تعجب زیاد، تخت خالی رو نگاه کرد. چیزی که ازش می ترسید اتفاق افتاده بود. بغض شدیدی تو گلوش بوجود اومد. روی میز کنار تخت یه کاغذ دید که با خط ریز و قشنگش روش یه چیزایی نوشته بود.
ترس تمام وجودش رو گرفته بود.
کاغذ رو برداشت و شروع به خوندن کرد.
«حدس می زنم که الان صبح زوده و تو بیدار شدی و برای اینکه از دل من در بیاری، صبحونه رو آماده کردی و بعدش اومدی تا بیدارم کنی؛ ولی دیدی من نیستم...»
بغض گلوی مرد رو فشار می داد.
«... احتمالاً شوکه شدی. چون تا به حال چنین چیزی توی زندگی ما دوتا اتفاق نیفتاده بود. می دونم برای تو هم دیشب، یکی از بدترین شبهای عمرت بود. منم همینطور. من بهت اعتماد کرده بودم و تو هم به من. ولی اتفاقات دیشب، تمام معادلات ما دوتا رو به هم زد. افتضاح بود...»
قطره اشک روی گونه اش رو پاک کرد و بقیه نامه رو خوند.
«... به هر حال من قبل از اینکه تو بیدار بشی رفتم. این رو هم فقط برای این نوشتم که نگرانم نشی. امیدوارم بدون من بهت سخت نگذره...»
چیزایی رو که می خوند، اصلاً باور نمی کرد.
«... می رم تا هر دوتامون یه ذره راحت باشیم. چند ساعت فکر کنیم. تا ببینیم این مشکل رو چی کار باید بکنیم. فکرام رو که کردم، به نتیجه که رسیدم، بر میگردم تا با هم مشورت کنیم. همین.»
دنیا جلوی چشمش تیره و تار شده بود.
پشت کاغذ رو نگاه کرد.
یه خط دیگه نوشته بود.
«در ضمن یه چیزی رو همیشه یادت باشه. من هیچ وقت ترکت نمی کنم. دوستت دارم. خیلی زود بر می گردم.»
خط آخر رو چند بار خوند، لبخندی زد و کاغذ رو مچاله کرد و انداخت داخل سطل آشغال.
پی نوشت یکم: من خیلی تنوع طلبم. بنرم رو دوباره عوض کردم. لطف کنید و نظرتون رو در مورد بنر جدیدم بگید. همینی که بالای وبلاگمه.
پی نوشت دوم: دوستان عزیز و گرامی خودم، هر کسی مایل بود من حاضرم براش بنر طراحی کنم.فقط کافیه یه اشاره کوچوله بهم کنید. من در خدمتم. مفت و مجانی. شما دوستای منید دیگه... کاریش هم نمی شه کرد. [چشمک]
از اسم این پستم، فقط یه چیز به ذهن آدم خطور می کنه:
«باران» رو از توی زندگیم حذف کردم. به همین سادگی؛
حدوداً پنج سال می شد که با عشق «باران» زندگی کردم؛ هر جا که می رفتم، هر کاری که می کردم، هر قدمی که بر می داشتم، به یادش بودم. خیلی درخواست ها داشتم ازش، که هیچ کدوم به سرانجام نرسیدند. نمی دونم چرا؛ شاید که من صبر و حوصله نداشتم، شاید که من درست عمل نمی کردم، شاید...
مهم نیست که چرا من به هیچ کدوم از خواسته هام در مورد «باران» نرسیدم. برام اصلاً مهم نیست. «باران» توی این پنج سال شده بود همه چیز من. هیچ وقت انکار نمی کنم که «باران» توی زندگی من خوبی نداشته؛ حتماً داشته. ولی یه چیز بد رو هم همراه خودش داشت؛ غم و افسردگی. دو تا چیز که من همیشه ازشون متنفرم.
کسایی که منو از نزدیک دیدند، می دونند که همیشه در حال لبخند زدنم. حالا چه توی غم ها، چه توی شادی ها. چه تصنعی چه واقعی. ولی همیشه می خندم.
ولی این غم و افسردگی که «باران» با خودش برای من آورده بود، بعضی وقتها واقعاً منو آزار می داد. به من اجازه شاد بودن رو نمی داد. به من اجازه لذت بردن رو نمی داد. و این چیز خیلی بدی بود که «باران» با خودش آورده بود.
خیلی وقتها بود که مثلاً داشتم به یه چیزی می خندیدم، ولی یه دفعه، فکر «باران» که به ذهنم میومد، غم تمام وجود منو فرا می گرفت.
دیگه نمی خوام غم داشته باشم. دیگه نمی خوام، خودم، با دستهای خودم، خودمو افسرده کنم. اصلاً از این خوشم نمیاد. دیگه دوست ندارم وقتی که به «باران» فکر می کنم، غم تمام وجودمو فرا بگیره. می خوام شاد باشم. بخندم و فقط و فقط تا جایی که می تونم غم رو از خودم دور کنم. می خوام وقتی که قهقهه می زنم، از ته دل باشه.
نمی گم که ازش متنفر شدم. نه. دوستش دارم. ولی دیگه نمی خوام وارد زندگی خودم بکنمش. می خوام مثل افراد دیگه دوستش داشته باشم. یه دوستی خیلی خیلی معمولی و ساده. نه اینکه تمام زندگیمو، تمام سرنوشتمو، تمام شادی هامو فداش کنم. نه اینکه تمام فکرم بشه «باران». من زندگی خودمو می خوام. بدون هیچ وابستگی.
همین.
دوست دارم فقط بهش بگم:
«باران کوثری عزیز، ازت تشکر می کنم. امیدوارم خوب زندگی کنی و از زندگی نهایت لذت رو ببری. خداحافط.»
پی نوشت یکم: دوستان تازه وارد، برای اطلاعات بیشتر می تونند به «باران به روایت من» مراجعه کنند. (!)
نمی دونم به خاطر دعای پیرزن بود که من الان توی این وضعیت هستم، یا واقعاً دلیل دیگه ای داشت. از چند روز پیش که اینجوری شدم، تند و تند با خودم فکر می کنم که پیرزن چی گفت؛ هنوز هم آخرین کلماتش برای من مشخص نشده.
بذارید کل ماجرا رو از اول تعریف کنم تا متوجه اصل قضیه بشید:
چند روز پیش، به قصد یه سفر، سوار یه اتوبوس مسافربری شدم.
نشسته بودم روی صندلی خودم؛ کم کم همه مسافر ها سوار شدند. اتوبوس آماده حرکت بود که یه دفعه دیدم یه پیرزن وارد اتوبوس شد. گدا بود. من هم طبق عادت همیشگی، بهش هیچ توجهی نکردم. سرمو انداختم پایین.
متوجه شدم که چند نفر بهش کمک کردند. چون هی تو اتوبوس این ور و اون ور می رفت و تشکر می کرد.
چند نفر بهش کمک کردند؛ در حالی که داشت از اتوبوس بیرون می رفت، گفت: «ایشالا سالم ...»
دیگه بقیه حرفشو نشنیدم. اتوبوس راه افتاده بود.
خیلی خوابم می اومد. خوابیدم.
توی خواب بودم که یه دفعه یه صدای عجیب و وحشتناک شنیدم. انگار که دوتا جسم آهنی خیلی بزرگ به هم خوردند و متلاشی شدند. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.
تا اینکه یه دفعه متوجه شدم که توی بیمارستان هستم. توی کما.
سه روزه که توی کما به سر می برم؛ دکترا جوابم کردند. هیچ امیدی به زنده موندنم نیست.
بعد از یه سری پرس و جو فهمیدم که همه مسافرای اون اتوبوس یا کشته شدند، یا مثل من توی کما هستند.
ولی یه چیزی رو نفهمیدم؛ این که آخرین جمله پیرزن چی بود.
پی نوشتی برای آ.پ. عزیز: آ.پ. عزیز من، ازت واقعاً به خاطر محبت هایی که در حق من کردی ممنونم. امیدوارم یه روزی جبران کنم.