تبليغاتX
خودنویس - دعای خیر!

نمی دونم به خاطر دعای پیرزن بود که من الان توی این وضعیت هستم، یا واقعاً دلیل دیگه ای داشت. از چند روز پیش که اینجوری شدم، تند و تند با خودم فکر می کنم که پیرزن چی گفت؛ هنوز هم آخرین کلماتش برای من مشخص نشده.

بذارید کل ماجرا رو از اول تعریف کنم تا متوجه اصل قضیه بشید:

چند روز پیش، به قصد یه سفر، سوار یه اتوبوس مسافربری شدم.

نشسته بودم روی صندلی خودم؛ کم کم همه مسافر ها سوار شدند. اتوبوس آماده حرکت بود که یه دفعه دیدم یه پیرزن وارد اتوبوس شد. گدا بود. من هم طبق عادت همیشگی، بهش هیچ توجهی نکردم. سرمو انداختم پایین.

متوجه شدم که چند نفر بهش کمک کردند. چون هی تو اتوبوس این ور و اون ور می رفت و تشکر می کرد.

چند نفر بهش کمک کردند؛ در حالی که داشت از اتوبوس بیرون می رفت، گفت: «ایشالا سالم ...»

دیگه بقیه حرفشو نشنیدم. اتوبوس راه افتاده بود.

خیلی خوابم می اومد. خوابیدم.

توی خواب بودم که یه دفعه یه صدای عجیب و وحشتناک شنیدم. انگار که دوتا جسم آهنی خیلی بزرگ به هم خوردند و متلاشی شدند. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.

تا اینکه یه دفعه متوجه شدم که توی بیمارستان هستم. توی کما.

سه روزه که توی کما به سر می برم؛ دکترا جوابم کردند. هیچ امیدی به زنده موندنم نیست.

بعد از یه سری پرس و جو فهمیدم که همه مسافرای اون اتوبوس یا کشته شدند، یا مثل من توی کما هستند.

ولی یه چیزی رو نفهمیدم؛ این که آخرین جمله پیرزن چی بود.



پی نوشتی برای آ.پ. عزیز: آ.پ. عزیز من، ازت واقعاً به خاطر محبت هایی که در حق من کردی ممنونم. امیدوارم یه روزی جبران کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت توسط خودنویس |