از اسم این پستم، فقط یه چیز به ذهن آدم خطور می کنه:
«باران» رو از توی زندگیم حذف کردم. به همین سادگی؛
حدوداً پنج سال می شد که با عشق «باران» زندگی کردم؛ هر جا که می رفتم، هر کاری که می کردم، هر قدمی که بر می داشتم، به یادش بودم. خیلی درخواست ها داشتم ازش، که هیچ کدوم به سرانجام نرسیدند. نمی دونم چرا؛ شاید که من صبر و حوصله نداشتم، شاید که من درست عمل نمی کردم، شاید...
مهم نیست که چرا من به هیچ کدوم از خواسته هام در مورد «باران» نرسیدم. برام اصلاً مهم نیست. «باران» توی این پنج سال شده بود همه چیز من. هیچ وقت انکار نمی کنم که «باران» توی زندگی من خوبی نداشته؛ حتماً داشته. ولی یه چیز بد رو هم همراه خودش داشت؛ غم و افسردگی. دو تا چیز که من همیشه ازشون متنفرم.
کسایی که منو از نزدیک دیدند، می دونند که همیشه در حال لبخند زدنم. حالا چه توی غم ها، چه توی شادی ها. چه تصنعی چه واقعی. ولی همیشه می خندم.
ولی این غم و افسردگی که «باران» با خودش برای من آورده بود، بعضی وقتها واقعاً منو آزار می داد. به من اجازه شاد بودن رو نمی داد. به من اجازه لذت بردن رو نمی داد. و این چیز خیلی بدی بود که «باران» با خودش آورده بود.
خیلی وقتها بود که مثلاً داشتم به یه چیزی می خندیدم، ولی یه دفعه، فکر «باران» که به ذهنم میومد، غم تمام وجود منو فرا می گرفت.
دیگه نمی خوام غم داشته باشم. دیگه نمی خوام، خودم، با دستهای خودم، خودمو افسرده کنم. اصلاً از این خوشم نمیاد. دیگه دوست ندارم وقتی که به «باران» فکر می کنم، غم تمام وجودمو فرا بگیره. می خوام شاد باشم. بخندم و فقط و فقط تا جایی که می تونم غم رو از خودم دور کنم. می خوام وقتی که قهقهه می زنم، از ته دل باشه.
نمی گم که ازش متنفر شدم. نه. دوستش دارم. ولی دیگه نمی خوام وارد زندگی خودم بکنمش. می خوام مثل افراد دیگه دوستش داشته باشم. یه دوستی خیلی خیلی معمولی و ساده. نه اینکه تمام زندگیمو، تمام سرنوشتمو، تمام شادی هامو فداش کنم. نه اینکه تمام فکرم بشه «باران». من زندگی خودمو می خوام. بدون هیچ وابستگی.
همین.
دوست دارم فقط بهش بگم:
«باران کوثری عزیز، ازت تشکر می کنم. امیدوارم خوب زندگی کنی و از زندگی نهایت لذت رو ببری. خداحافط.»
پی نوشت یکم: دوستان تازه وارد، برای اطلاعات بیشتر می تونند به «باران به روایت من» مراجعه کنند. (!)