تبليغاتX
خودنویس - ناشناس
 این روزها، دلم هوای تو را کرده... تند و تند به یادت می افتم... تند و تند از بغض پر و خالی می شوم...

دوست دارم دستان قشنگ تو را در دستانم بگیرم... دوست دارم گرمای دستانت را با تمام وجودم حس کنم...

دوست دارم بنشینم و فقط به صورت تو نگاه کنم و آن خنده های قشنگ و شیطنت آمیز تو را ببینم...

دوست دارم سرت را بر شانه من بگذاری... برایم حرف بزنی... دلم برای صدای قشنگت تنگ شده...

دلم می خواهد فقط بنشینم و موهای تو را بو بکشم... آن بوی لطیف که هیچ کجای دنیا وجود ندارد...

دلم می خواهد از من بخواهی برایت بمیرم...دلم می خواهد خواسته هایت را به من بگویی... می خواهم برایت بهشت بسازم... می خواهم برای تو باشم... و برایت همه کار بکنم... ولی افسوس که تو هیچ به من نمی گویی...

دلم می خواهد در گوش من نجوا کنی... حرف بزنی... از آن حرفهایی که هیچ کجای دنیا پیدا نمی توان کرد. از آن حرفهای ممنوعه که فقط و فقط بین من و تو می ماند...

دلم می خواهد من را با آن کلمات محبت آمیزت خطاب کنی... از همان هایی که فقط به من می گویی...

ولی حیف که از تو دورم... حیف که در ذهنم از همان ابتدا فقط یک جای خالی برای تو شکل گرفته و من از تو هیچ تصوری ندارم که با آن، این جای خالی را پر کنم. حیف که تو احساسات ساده و روان من را نمی فهمی...

ای کاش یک روز این رابطه دورادور به پایان برسد و از نزدیک ببینمت... و آن روز بهترین روز زندگی من خواهد بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت توسط خودنویس |